اقتباس از دوستان ناشناس

یهو یه چیزی به ذهنم رسید که از اون شعار معروف دوستان ناشناس گرفتمش. با تشکر از اون جمله معروف دوستان ناشناس.

تو ناشناس نیستی.
تو فراموش می‌کنی.
تو می‌بخشی.
تو یک گروه نیستی.
ولی به هر حال، من از تو انتظار دارم.

 

نظر من در ایراد وارد بر کلیت این ایده که «کسی که کتاب را حمل می‌کند، علم ندارد»

امروزه‌ بی‌سواد کسی نیست که خواندن و نوشتن نمی‌داند، بلکه کسی است که نمی‌تواند یاد بگیرد و آموخته‌های کهنه‌ی خود را دور بریزد و بازآموزی کند.
~ آلوین تافلر

یه حکایت بود که قبلاً شنیده بودم در مورد اینکه یه شخصی (فکر کنم امام محمد غزالی) داشت توی مسیری بین شهرها می‌رفت و راه‌زن‌هایی مسیرشو بستن و شخص با التماس گفت:‌ «کتاب‌هامو نبرید چون این‌ها علم من هستن» و راه‌زن گفت: «این چه علمیه که وابسته به این کتاباست» این حرف راه‌زن اثر زیادی رو شخص گذشت و شخص تصمیم گرفت بیشتر روی مباحث فکر کند.
خب حقیقت اینه که کاملا این مطلب درسته و کسی که داناییش کاملا مبتنی بر منابع بیرونی باشه قطعا قدرت استدلال و حتی گاهی خلاقیت پایینی در اون زمینه خواهد داشت. اما آیا کلا اینطوره که همه‌چیز رو باید حفظ کرد؟
این بحث که مفاهیم کلی رو باید دونست که مسلمه. ولی بحثی که مطرحه اینجا اینه که آیا یه شخص دارای علم باید همه چیز رو حفظ باشه یا نه.
به‌نظر من همیشه به‌ویژه امروزه که حجم دانش خیلی زیاد شده دیگه لزومی بر این نیست که خیلی بر جزییات تمرکز بشه. حتی به نظرم تمرکز بر جزییات مضر و دست‌نیافتی هم هست. دقیقا مثل شمردن دونه‌به‌دونه‌ی همه‌ خاک زمین که داریوش می‌خونه :). خب! فکر می‌کنم دیگه نظر من همینه. شناخت درست منابع و استفاده‌ی بهینه از اونا کلید موفقیته. چه منابع ایترنتی و چه منابع دیگه. آدم باید به خوبی بدونه که کدوم منبع مناسبه برای سر زدن و دنبال جواب گشتن. این منابع گاهی دیتابیس‌های علمی مثل science direct هستن و گاهی جوامع آنلاین مثل Stack Exchange. در کل یاد اون جمله لازمه که می‌گه: امروزه‌ بی‌سواد کسی نیست که خواندن و نوشتن نمی‌داند، بلکه کسی است که نمی‌تواند یاد بگیرد و آموخته‌های کهنه‌ی خود را دور بریزد و بازآموزی کند.

نصب هم‌زمان چند فونت TTF در گنو/لینوکس

اکثر توزیع‌های گنو‌/لینوکسی رو که ببنید متوجه می‌شین، با باز کردن فونت دکمه‌ی install رو می‌شه زد تا فونت نصب بشه. اما اغلب کاربرا مخصوصاً کسانی که به‌تازگی از ویندوز به گنو/لینوکس مهاجرت کردن نیاز دارن که یک مجموعه فونت رو که تعدادشون جوری نیست که حوصلمون شه تک‌تک بازشون کنیم و نصبشون کنیم رو توی یک پوشه/دایرکتوری دارن و می‌خوان که همه رو با هم نصب کنن. اگه درست از ویندوز یادم باشه اونجا برای نصب مجموعه فونت اونا رو توی‌ پوشه‌ی fonts از شاخه‌ی فک کنم ویندوز نصب می‌کردیم. توی گنو/لینوکس هم تقریبا چنین ساختاری برقراره.

  • همه فونتاتون رو توی یه پوشه بریزین.
  • ترمینال رو باز کنید و توی اون به دایرکتوی فونتی که ساختین برین با دستور cd.

نکته‌ی کلیدی اینجا اینه که باید فونت‌ها توی مسیر /usr/share/fonts/truetype/ یا زیر فولدرهایی از اون باشند. پیشنهاد می‌کنم حتما یه فولدر بسازید. برای این کار مثلا فرض کنید پوشه‌ی farsi_fonts رو می‌خواین بسازین.

  • حالا همه‌ی فونت‌های ttf رو به این فولدر کپی کنید  (همون فولدری که ترمینالتون رو توی مرحله‌ی دوم توش رفتین با دستور cd).

    دقت کنید من دو نوع فایل  ttf و TTF رو انتخاب کردم و کپی کردم چون پسوند فایل‌ها هم توی اغلب فایل سیستم‌های شبه‌یونیکسی حساس به حروف کوچیک و بزرگه.
  • حالا همه چیز برای قدم آخر آماده است و اونم اینه که کَش فونت سیستمون رو آپدیت کنید تا فونت‌های جدید آماده استفاده بشن:

    با تشکر از پاسخ این دوستمون در استک‌اکسچنج که منبع من بود با اندکی تغییرات.
    امیدوارم این تجربه برای شما مفید بوده بشه. نظراتتون باعث خوشحالیم خواهد بود طبق معمول.

چرا معتقدم انجام کار رایگان یا با مزد کمتر از حد لازم اغلب به جامعه آسیب می‌زند؟

اگه جایی برای کسی کار کرده باشین، شاید براتون پیش اومده باشه که می‌گن «فلانی این کار رو با یک‌چهارم یا نصف این قیمتی که شما می‌گین انجام می‌ده، یا می‌گن رایگان انجامش می‌ده». این اتفاق معمولا حس ناخوشایندی رو پی خودش داره.
بذارین برم از یه جای دیگه بیام اینجا اصلا. :)))
من یه جایی تو اداره‌ای که حالت دوستانه‌ای هم داشت کار می‌کردم و فشار کار زیاد بود. کارم با وردپرس بود. یه سری که اعتراض کردم به اینکه حقوقم نسبت به کارم کمه، یکی دراومد گفت: «فلانیای قبل از تو با نصف این همه کار می‌کردن چند برابر هم کار می‌کردن»!!!!!!!!!!!!!
خب فقط می‌تونم علامت تعجب بذارم از دید سطح پایین دوستامون توی اونجا.
می‌دونین نفرای قبلی شاید اصلا نیازی نداشتن به اون پول و شاید برای تفریح این کارو می‌کردن. شاید فکر می‌کردن با کم‌گرفتن حقوقشون دارن به جامعه‌شون خدمت می‌کنن. ولی خب! دیدین که.
برای کسی مثل من که باید برای پول هم کار کنم، اون کار نفر قبلی جز آسیب چه خدمتی داشت. به هر حال من هم عضوی از اون جامعه‌ای هستم که اون شخص قبل می‌خواسته با نگرفتن حقش به اندازه‌ی کافی، به اون جامعه خدمت کنه! ولی من خدمتی توی این حس نمی‌کردم. در مورد برایند کار دارم حرف می‌زنم. می‌دونین فقط اینجا نیست. خیلیا متاسفانه تصورشون اینه که نگرفتن حقوق یا قبول کردن دستمزد یا حقوق کم، کمک به جامعه است. غافل از اینکه آسیب‌هایی داره که نمی‌بیننش.
من اقتصاددان نیستم ولی شاید دستان فرضی آدام اسمیت چنین مفهومی داشته باشه. اگه شما اقتصاددانید، خوشحال می‌شم ارتباطشو بگین. 🙂
آیا واقعا به پول یه کار نیازی ندارن و دارین انجامش می‌دین؟ پیشنهاد من اینه که اگه پولشون نیاز ندارین باز حقوقتونو کامل و مطابق ضوابط بگیرین از اداره، شرکت، کارگاه یا هر جای دیگه‌ای که کار انجام می‌دین و اگه نخواستینش به موسسات خیریه مثل محک یا خانه‌ی ایبی کمک کنید.

چرا ما سقوط می‌کنیم بروس؟

«چرا ما سقوط می‌کنیم بروس؟»

توماس وین این سوال رو از بروس وین (بتمن) پرسید و در ادامه گفت: «برای این‌که یادبگیریم چطور خودمونو بالا بکشیم»
چند وقت پیش فکر اینکه تنها درس باقی‌مانده ارشدم داره تموم می‌شه و من بعدش دیگه درسی ندارم و راحت می‌تونم علایقم رو در کنار پایان‌نامه تو دانشگاه دنبال کنم امیدوارم کرده بود و شدید روی ترم آخرم که میشه همین ترم بهمن ۹۵ حساب باز کرده بودم. تا اینکه به دلایلی امتحانو بد دادم و حسابی ناامید از پاس شدن بودم.
این ناامیدی خیلی اثر منفی روی کارم داشت. نمی‌تونستم هیچ کاری بکنم. دست و دلم از اینکه عمرم به اندازه یک ترم قراره در صورت افتادن (که احتمال افتادن هم کم نبود) هدر بره از بین رفته بود. این بی انگیزگی ادامه پیدا کرد تا یه شب حدود ساعتای ۱۲.
اون روز ناراحت بودم مثل روزای قبلش. بعد با خودم فکر کردم که چیزی که شده دیگه شده و شروع کردم به ادامه دادن فعالیتام با انرژی خیلی بیشتر و فکر می‌کنم واقعا هم قدرت رو توی خودم احساس می‌کردم. دیگه با خودم فکر نمی‌کردم که این عامل بتونه روی من اثر چندانی بزاره و تمام این مدت اون جمله معروف توماس وین تو ذهنم بود که می‌گه «چرا ما سقوط می‌کنیم بروس؟»

امتحانام تموم شد!

کسایی که منو می‌شناسن می‌دونن چقدر از امتحان متنفرم. یعنی اگه دست من بود امتحان رو از سیستم دانشگاهی حذف می‌کردم. نکته آزاردهنده‌ی زندگیم همینا بود توی دانشگاه که خدا رو شکر آخرین امتحانمم دادم و تموم شد. بماند که چه بلاهایی این ترم سرم اومد تا این یه درس مونده تموم شه. ولی خدا رو شکر «احتمال» هم تموم شد و به خیال راحت ترم آخر رو برای پایان‌نامه شروع می‌کنم.
امیدوارم دوره‌ی امتحانات دانشگاه برای همتون تموم شه. چون به قول دوستی خیلی دوران تباهی بودن.
به هر حال!
امیدوارم این اتفاق اثر مثبتی روی وبلاگ داشته باشه و بتونم بیشتر روی وبلاگ وقت بذارم.

پشت‌صحنه سریال Mr Robot از زبان Rami Malek

حدس می‌زنم اکثر کسایی که این وبلاگو می‌خونن سریال Mr Robot رو دوست داشته باشن. توصیه می‌کنم حتما سریال رو اگه ندیدین تا اینجاشو ببینید.
اگر دیده باشین می‌دونین داستان یه نقش محوری به اسم الیوت آلدرسون داره، که رامی مالک نقش اونو بازی می‌کنه. این شخصیت یه برنامه‌نویس تا حد زیادی منزویه. یه ساعت پیش [قبل از نوشتن این پست] یه پشت صحنه دیدم که از زبان رامی مالک به بررسی موضوع فیلم می‌پردازه. برام خیلی جالب بود و گفتم اینجا بزارم شاید شما هم دوست داشته باشین ببینین لهجه و طرز حرف زدن رامی مالک خیلی تفاوتی با شخصیت الیوت آلدرسون نداره. 🙂
Watch video!

تم 2017 وردپرس

وردپرس نسخه ۴.۷.۱ رو منتشر کرد و همزمان با اون تم ۲۰۱۷ وردپرس هم اومد و من فورا رو این بلاگ دانلودش کردم و فعال کردم. یه سری باگ‌ها داره همون‌طور که ممکنه دیده باشید. مثلا اون هدر بزرگ جدید تو گوشی گاهی به هم می‌ریزه. و امیدوارم زودتر رفع بشه. ولی در کل راضیم اگه خوندن وبلاگ براتون سخت شده بهم خبر بدین.
کانتینر محتوا هم تو ۲۰۱۷  باریک‌تر شده که خوب به‌نظرم میاد.

خوابیم و بیدار شهیدای شهر

متاسفانه ساختمان پلاسکو تهران بعد از چند ساعت آتش‌سوزی در حالی که تعدادی از آتش‌نشانای عزیز توی اون مشغول تلاش برای خاموش‌کردن آتش بودن فروریخت.
چیز زیادی نمی‌شه گفت برای احترام به فداکاری انسان‌هایی که اون‌ها هم می‌دونستن خانواده‌ای منتظرشونه ولی برای نجات مال و جان مردم، خطر رو پذیرفتن. به احترام همه شهیدای آتش‌نشان و همه آتش‌نشان‌ها و سایر مشاغلی که برای نجات دیگران جون خودشونو به خطر می‌ندازن.
فقط مساله‌ای که هست و هممون می‌دونیم و لازمه به هم یادآور شیم تو جامعه تا بلکه بعضی مسئولین بیدار شن تا بتونیم بالاخره جلوی اتفاقایی که قابل پیش‌گیری هستن رو بگیرم تا بهای اونو شریف‌ترین اقشار جامعه ندن.

معرفی کتاب «فقط برای تفریح»

بارها آشناها و غریبه‌هایی به من کتاب‌هایی معرفی کردن که باعث شدن چندبرابر بیشتر توی کاری پیشرفت کنم یا مسیر رو اشتباه نرم. من هم لازم دیدم کتابی رو خوندم و کلی باعث تغییر در من شد رو بهتون معرفی کنم.
اول بگم من هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم زندگی‌نامه‌ها چیزای جذابی باشن. ولی با خوندن کتاب «فقط برای تفریح» نظرم عوض شد. این کتاب زندگی‌نامه خالق لینوکس «لینوس توروالدز» هست که خودش به همراه دیوید دیاموند نوشته، به عبارتی اتوبیوگرافیشه.
اسم اصلی کتاب «Just for Fun: The Story of an Accidental Revolutionary» هست که می‌تونین توی GoodReads یا توی Amazon ببینینش. ترجمه خیلی خوبی از کتاب هم از جادی هست که می‌تونید توی linuxStory.ir بخونینش و سعی کنید اگه دوست داشتین پروژه رو دونیت هم کنید.
این کتاب و مخصوصا فصلای آخرش به شدت ایده‌های خوبی به من داد. امیدوارم برای شما هم جالب و مفید باشه 🙂