اولین بار که کلمه‌ی آمار را به انگلیسی (Statistics) دیدم.

بازی‌های جنگی کامپیوتری زیادی بودن توی دوران بچگیم که بازی می‌کردم. حالا بماند اینکه این بازی‌ها مناسب سن بچه‌ها نیستند و تاثیرات خوبی ندارن و من هم توصیه می‌کنم به شما که بچه‌هاتونو (یا بچه‌های آیندتونو ایشالا) از این بازیا دور نگه دارین.
توی این بازی‌ها، قبل از Call of Duty بازی به اسم فلاش‌پوینت، بحران جنگ سرد بود، که بعد از مردن مثل Call of Duty، جمله‌ای از بزرگان یا مشاهیر رو می‌نوشت. مثلا «جنگ خوب نیست، از باربارا بوش» یا «مرگ همه‌ی مشکلات را حل می‌کند، کسی که نباشد، مشکلی هم نیست، از جوزف استالین به نقل از یک رمان».

ولی گذشته از همه‌ی این جملات یه جمله به‌طرز موندگاری موند توی ذهنم چون اولین بار یه کلمه‌ی جدید رو داشت بهم یاد می‌داد. جمله این بود:

مرگ یک نفر یک تراژدی است، اما مرگ یک میلیون نفر تنها یک آمار است.
~منسوب به جوزف استالین

جمله‌ی خیلی بی‌رحمانه‌ایه؟ نمی‌دونم. ولی فعلا کاری ندارم باهاش. بحث سر اینه که اولین بار من اینجا کلمه‌ی statistics رو دیدم. اول کلمه‌ی static اومد تو ذهنم. ولی با بی‌معنی دیده‌شدن جمله با دقت بیشتری نگاه کردم. کلمه‌ی عجیبیه. statistics رو توی دیکشنری زدم و فهمیدم که معادل انگلیسی آماره.
مرگ موضوعیه که خیلی ذهن منو درگیر خودش می‌کنه همیشه. اینکه مرگ چیه؟ بعدش دقیقا چه شکلیه؟ داشتم فکر می‌کردم شاید این جمله نقل‌قول شده توی ذهن من خیلی اثر داشته که برم و آمار بخونم تا شاید کمک کنه بفهمم مرگ چیه دقیقا؟
آمار البته تا حدودی توانایی مدل‌سازی ضعف آدما رو داره. امیدوارم یه روز برای درک بهتر مرگ هم به ما کمک کنه.

اگر دید جالبی به بحث مرگ دارین خوشحال می‌شم بدونم.

اقتباس از دوستان ناشناس

یهو یه چیزی به ذهنم رسید که از اون شعار معروف دوستان ناشناس گرفتمش. با تشکر از اون جمله معروف دوستان ناشناس.

تو ناشناس نیستی.
تو فراموش می‌کنی.
تو می‌بخشی.
تو یک گروه نیستی.
ولی به هر حال، من از تو انتظار دارم.

 

چرا معتقدم انجام کار رایگان یا با مزد کمتر از حد لازم اغلب به جامعه آسیب می‌زند؟

اگه جایی برای کسی کار کرده باشین، شاید براتون پیش اومده باشه که می‌گن «فلانی این کار رو با یک‌چهارم یا نصف این قیمتی که شما می‌گین انجام می‌ده، یا می‌گن رایگان انجامش می‌ده». این اتفاق معمولا حس ناخوشایندی رو پی خودش داره.
بذارین برم از یه جای دیگه بیام اینجا اصلا. :)))
من یه جایی تو اداره‌ای که حالت دوستانه‌ای هم داشت کار می‌کردم و فشار کار زیاد بود. کارم با وردپرس بود. یه سری که اعتراض کردم به اینکه حقوقم نسبت به کارم کمه، یکی دراومد گفت: «فلانیای قبل از تو با نصف این همه کار می‌کردن چند برابر هم کار می‌کردن»!!!!!!!!!!!!!
خب فقط می‌تونم علامت تعجب بذارم از دید سطح پایین دوستامون توی اونجا.
می‌دونین نفرای قبلی شاید اصلا نیازی نداشتن به اون پول و شاید برای تفریح این کارو می‌کردن. شاید فکر می‌کردن با کم‌گرفتن حقوقشون دارن به جامعه‌شون خدمت می‌کنن. ولی خب! دیدین که.
برای کسی مثل من که باید برای پول هم کار کنم، اون کار نفر قبلی جز آسیب چه خدمتی داشت. به هر حال من هم عضوی از اون جامعه‌ای هستم که اون شخص قبل می‌خواسته با نگرفتن حقش به اندازه‌ی کافی، به اون جامعه خدمت کنه! ولی من خدمتی توی این حس نمی‌کردم. در مورد برایند کار دارم حرف می‌زنم. می‌دونین فقط اینجا نیست. خیلیا متاسفانه تصورشون اینه که نگرفتن حقوق یا قبول کردن دستمزد یا حقوق کم، کمک به جامعه است. غافل از اینکه آسیب‌هایی داره که نمی‌بیننش.
من اقتصاددان نیستم ولی شاید دستان فرضی آدام اسمیت چنین مفهومی داشته باشه. اگه شما اقتصاددانید، خوشحال می‌شم ارتباطشو بگین. 🙂
آیا واقعا به پول یه کار نیازی ندارن و دارین انجامش می‌دین؟ پیشنهاد من اینه که اگه پولشون نیاز ندارین باز حقوقتونو کامل و مطابق ضوابط بگیرین از اداره، شرکت، کارگاه یا هر جای دیگه‌ای که کار انجام می‌دین و اگه نخواستینش به موسسات خیریه مثل محک یا خانه‌ی ایبی کمک کنید.

چرا ما سقوط می‌کنیم بروس؟

«چرا ما سقوط می‌کنیم بروس؟»

توماس وین این سوال رو از بروس وین (بتمن) پرسید و در ادامه گفت: «برای این‌که یادبگیریم چطور خودمونو بالا بکشیم»
چند وقت پیش فکر اینکه تنها درس باقی‌مانده ارشدم داره تموم می‌شه و من بعدش دیگه درسی ندارم و راحت می‌تونم علایقم رو در کنار پایان‌نامه تو دانشگاه دنبال کنم امیدوارم کرده بود و شدید روی ترم آخرم که میشه همین ترم بهمن ۹۵ حساب باز کرده بودم. تا اینکه به دلایلی امتحانو بد دادم و حسابی ناامید از پاس شدن بودم.
این ناامیدی خیلی اثر منفی روی کارم داشت. نمی‌تونستم هیچ کاری بکنم. دست و دلم از اینکه عمرم به اندازه یک ترم قراره در صورت افتادن (که احتمال افتادن هم کم نبود) هدر بره از بین رفته بود. این بی انگیزگی ادامه پیدا کرد تا یه شب حدود ساعتای ۱۲.
اون روز ناراحت بودم مثل روزای قبلش. بعد با خودم فکر کردم که چیزی که شده دیگه شده و شروع کردم به ادامه دادن فعالیتام با انرژی خیلی بیشتر و فکر می‌کنم واقعا هم قدرت رو توی خودم احساس می‌کردم. دیگه با خودم فکر نمی‌کردم که این عامل بتونه روی من اثر چندانی بزاره و تمام این مدت اون جمله معروف توماس وین تو ذهنم بود که می‌گه «چرا ما سقوط می‌کنیم بروس؟»

امتحانام تموم شد!

کسایی که منو می‌شناسن می‌دونن چقدر از امتحان متنفرم. یعنی اگه دست من بود امتحان رو از سیستم دانشگاهی حذف می‌کردم. نکته آزاردهنده‌ی زندگیم همینا بود توی دانشگاه که خدا رو شکر آخرین امتحانمم دادم و تموم شد. بماند که چه بلاهایی این ترم سرم اومد تا این یه درس مونده تموم شه. ولی خدا رو شکر «احتمال» هم تموم شد و به خیال راحت ترم آخر رو برای پایان‌نامه شروع می‌کنم.
امیدوارم دوره‌ی امتحانات دانشگاه برای همتون تموم شه. چون به قول دوستی خیلی دوران تباهی بودن.
به هر حال!
امیدوارم این اتفاق اثر مثبتی روی وبلاگ داشته باشه و بتونم بیشتر روی وبلاگ وقت بذارم.

معرفی کتاب «فقط برای تفریح»

بارها آشناها و غریبه‌هایی به من کتاب‌هایی معرفی کردن. معرفی کتاب در حدی که  باعث شدن چندبرابر بیشتر توی کاری پیشرفت کنم یا مسیر رو اشتباه نرم. من هم لازم دیدم کتابی رو خوندم و کلی باعث تغییر در من شد رو بهتون معرفی کنم. اینجوری شاید بتونم تا حدی هر چند کم برای دیگران مفید باشم. اصلا شاید اون‌ها هم همین کتاب‌ها رو به بقیه معرفی کنن. در پست دیگه‌ای کتاب یادگیری آماری رو معرفی کردم این بار فرم دیگه‌ای از کتاب که برای خیلی جالب اومد رو معرفی می‌کنم.
اول بگم من هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم زندگی‌نامه‌ها چیزای جذابی باشن. ولی با خوندن کتاب «فقط برای تفریح» نظرم عوض شد. این کتاب زندگی‌نامه خالق لینوکس «لینوس توروالدز» هست که خودش به همراه دیوید دیاموند نوشته، به عبارتی اتوبیوگرافیشه. من بعد از خوندن کمی از کتاب به شدت جذبش شدم که کامل بخونمش و فکر می‌کنم خیلی خیلی خیلی راضیم از این‌که کتاب رو خوندم.
اسم اصلی کتاب «Just for Fun: The Story of an Accidental Revolutionary» هست که می‌تونین توی GoodReads یا توی Amazon ببینینش. ترجمه خیلی خوبی از کتاب هم از جادی هست که می‌تونید توی linuxStory.ir بخونینش و سعی کنید اگه دوست داشتین پروژه رو دونیت هم کنید. دونیت رو از این لحاظ می‌گم که برای یه کتاب خوب اگه رایگان هم نباشه ارزششو داره پول بدیم. بماند این‌که این کتاب برای ترجمه‌اش زحمت زیادی کشیده شده.
کتاب به سه بخش کلی تقسیم شده:

  1.  بخش اول:‌ تولد یک نرد، که داستان کودکی لینوس تروالدز رو شامل می‌شه
  2. بخش دوم: تولد یک سیستم عامل، (داستان توسعه‌ی لینوکس قاعدتا)
  3. بخش سوم: فرش قرمز، شکوفایی لینوکس و بعضی مطالب دیگر

هر سه بخش جذابیت‌های خاص خودشونو دارن. مخصوصا بخش سوم یعنی فرش قرمز که باعث شد معرفی کتاب براش ارزشمندتره بشه و می‌شه گفت برای خیلی از کسایی که خوندن این بخش خیلی جذاب اومد.

این کتاب و مخصوصا فصلای آخرش به شدت ایده‌های خوبی به من داد. امیدوارم برای شما هم جالب و مفید باشه :)‌

به دامنه خودم و وردپرس برگشتم

بعد از مدتی که روی بلاگ‌اسپات می‌نوشتم تصمیم گرفتم وبلاگمو به دامنه‌ی خودم بیارم. یعنی روی SirSaleh.com. امیدوارم اینجا بهتر و راحت‌تر بتونم بنویسم. به خاطر ظاهر وبلاگ معذرت می‌خوام کم‌کم درستش می‌کنم و سعی می‌کنم تجربه‌ی بهتری از خوندن وبلاگو تو آینده داشته باشین. اگه نظری، انتقادی، پیشنهادی، سوالی یا هرچی که دارین خوشحال می‌شوم بشنوم 🙂